حكيم زجاجى
275
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بكير اندراين سال بربست رخت * سليمان « 1 » كه بد مهتر نيكبخت بيامد بياورد مال جهان * به نزد براهيم اندر نهان ز مرگ بكيرش دلاور بگفت * مرا گفت داعى بده در نهفت 45 به دو گفت بو سلمهء بن جلال ( ؟ ) * به كوفه درون است آن بىهمال بود نايب « 2 » من در آن بوموبر * امام اوست بر مؤمنان سربهسر ز پنهان چنين تا من آيم برون * بود نايب من به كوفه درون سليمان به مرو آمد از كوفه باز * نگه كرد چندى نشيب و فراز چنين گفت سرور به پور كثير * كه سوى خراسان روان شو چو تير 50 كه هنگام كار است و ايام داد * سليمان بيامد از آنجا چو باد سليمان سوى كوفه شد همچو باد * به بو سلمه كرد آن سخن جمله [ ياد ] خراسان سراسر پرآشوب ديد * به هر جايگه غارت و . . . ديد خوارج گرفته همه بوموبر * زمين و زمان گشته زيروزبر فروماند نصر بن سيار مير * شب و روز در فتنه و داروگير 55 گروهى خوارج پدر با پسر * ز فرمان مروان برآورده سر بدانست كامد به تنگى ز شيب * برون كرد داننده از دل نهيب يكى نامه بنوشت نزد امام * كه هنگام كام است و ايام نام زمان خروج است و اظهار دين * قوى گشت خواهد يقين كار دين هم از اهل بيت خود اى نامدار * بهدر كن يكى مرد چابكسوار 60 كه داند ره و رسم آيين و جنگ * به زور هزبر و به خوى پلنگ براهيم چون نامه برخواند زود * به دل در ورا شادمانى فزود سرافراز بو مسلم آنجاى بود * به نزد براهيم [ برپاى ] بود بود نامور عبد رحمان به نام * بگويم به تو نسبتش را تمام خلاف است در اصل آن نامدار * ز عباسيان است او را تبار 65 ز قوم عقيل است گويند مرد * گروهى كه كردند با او نبرد بگويند كان نامور بنده بود * به عباسيان در جهان زنده بود
--> ( 1 ) كه سليمان ( 2 ) بابت